گرگ صحرایی امریکای شمالی

به اشتراک گذاری این مقاله را با دوستان خود:

راه رفتن کایوتی در جاده ها، او فقط از غذا خوردن فکر می کردم. این چند روز او چیزی خورده بود شده بود، و او این کار را با گرفتاری او گریه، سر خود را به خاک سپرده شد در آغوش او مضطرب بود.

معده خود سر و صدا مانند جوش آب بود، و او تا به حال سردرد. و ناگهان، که در آن رشد می کند سماق، او را دیدم خوشه بزرگ توت قرمز! کایوتی هیجان در آن سقوط کرد. اما درست زمانی که دست خود را از آنها را لمس، او یک گفتگو با او حکیم قدیمی بود به یاد آورد. در یکی از بحث های بسیاری را، کایوتی پرسید: "به من بگو، حکیم پیرمرد، که در آن ما در این زمین؟ او توسط اجداد ما به ما داده شد؟ ". و قدیمی سیج پاسخ داد: "البته که نه، کایوتی. ما این سرزمین را به ما بزرگ، نوه اقتباس شده است. باید مراقب وجود داشته باشد چرا که آن را به آنها تعلق دارد. خوشه های بزرگ به ما یادآوری، فرزندان آینده قرار داده اند توت قرمز رشد می کند که در آن سماق. این انواع توت ها آنها، بیش از حد، حتی اگر شما از گرسنگی می میرند، شما باید آن را لمس کنید. آنها وجود دارد به ما یادآوری می کنند که زمین متعلق به کودکانی که در حال به دنیا آمد.
"اما ما نه آن اتفاق می افتد، انسان عاقل قدیمی، اگر شما آنها را می خورند؟ "
و قدیمی سیج پاسخ داد: "من متاسفم کایوتی هستم، اما اگر شما خوردن انواع توت ها، پشت خود را هم خواهد پاشید."

این چیزی است که کایوتی به یاد زمانی که دست خود را از انواع توت ها را لمس کرد. او متوقف شد به فکر می کنم کم است. عرق از پیشانی او، و او به خود گفت: "من همیشه می دانستم که قدیمی سیج ادم سفیه و احمق بود. چه نشانی از او می دانم؟ او فقط در تلاش برای نگه داشتن انواع توت ها برای او. و علاوه بر این، من نمی بینم که چگونه من می توانم چیزی به افرادی که حتی به دنیا نیست. "

بنابراین کایوتی انواع توت ها را خوردند. او به همان اندازه که او می تواند، در اسرع وقت خوردند. و آن را احساس خوب! او پشت سر او نگاه کرد، و پشت سر او هنوز هم وجود دارد، آن را به حال سقوط نیست! او پشت سر هم از خنده با صدای بلند، و سفر خود را با پریدن ادامه داد.

او رفته بود بسیار دور به عنوان معده خود را آغاز کرد به او صدمه دیده به طرز وحشیانه ای. و در آنجا اسهال، اول فقط یک قطره کوچک و سپس پس از یک تورنت واقعی بود! کایوتی بیمار بود، او شده بود، هرگز. او احساس وحشتناکی اشتباه. او از کودکانی که هنوز متولد نشده بودید فکر کردم، و او از قدیمی عاقل فکر کردم، و او بسیار شرمنده شد. کایوتی راه می رفت به رودخانه، مقداری آب نوشید و رفت و برای مخفی کردن در بوته. او به ویژه نمی شناخته می شود که او کودکانی که متولد نشده باشند یا که پشت خود سقوط کرده بود فراموش کرده بود.

تاریخ سرخپوستان آمریکایی ناشناس.

بازخورد

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد. علامت گذاری شده اند *